Fairytale

خرید بک لینک
من کمی کلی نگرم ، کلمه ی درستی براش نمیدونم و با وجود این که میدونم " کلی نگر " اصلا چیزی که دنبالش بودم نیست ولی میگمش ، من در اصل اعتقاد به پیوستگی همه چیز دارم ، شخص رو از شخص و علم رو از هنر جدا نمیدونم ، تناقضی ما بین وجودیت یک اعتقاد و دیگری نمیبینم هر چند میدونم که برای ثابت کردن « درست بودن » یک اعتقاد چقدر خون ریخته شده و میشه ، اما باز هم در ماهیت و کنه صرف « بودن » چیزها از دید من تناقض نیست مگر این که حماقت و تعصب ادمیزاد فاکتور دومی باشه که وارد مسئله میشه .با وجود این که انقدر همه چیز رو به هم پیوسته میدونم ، تا امروز و این برهه از زمان هیچ وقت تا این اندازه خوشبختی رو دسته جمعی حس نکرده بودم ، تا قبل تر از این به نظر یه شعار میرسید و تا امروز نفهمیده بودم که درد کشیدن دیگران چه رنجی رو روی دوش شادی من میزاره ، زمانی که با «ش» برای دویدن میریم یا برای آینده برنامه میریزم ، تصور بدبختی خودم و بدبختی دسته جمعی مون لحظه ای از گوشه ی ذهنم کنار نمیره ،میگن وقتی برنامه ریزی میکنیم خدا بهمون میخنده ، من خدا نیستم ولی راستش منم به خودم میخندم !ن به این که فکر میکنم خوشبختی در گرو به دست آوردن بیشتره ، میخندم . حتی اگر خدایی نباشه و نخنده . + مانا | | Fairytale...

ما را در سایت Fairytale دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:08

کاملا شفاف به خاطر میارم که توی یونیفرم های گشاد و با 5-6 کیلو وزن بیشتر از الانم ، کنار یه لیوان قهوه یا چای ( طبق معمول ) نشسته بودم که فهمیدم "ن" هم در حوزه ی سرطان مشغول به فعالیت و فلانه و چقدر که به نظر من این سرطان لعنتی خز و خیل و عوام پسند میومد . روحمم خبر نداشت که قراره چندین سال بعد ، حوزه ی مورد علاقه م و عشق و علاقه م به کار در خز و خیل ترین بخش این ترند عوام پسند به اوجش برسه و این همه روز رو با ذوق فراوون بشینم investigation راجع به اپیدمیولوژی سرطان بنویسم . وا مصیبتا !+ توی عنوان دلم میخواست " ناباروری" رو هم کنار ناباوری بیارم که متاسفانه موضوعی براش پیدا نکردم ، ولی از اونجایی که توی روز سوم سیکلم هستم ، ناباروری رو هم با اضافه به قرینه ی معنوی به عنوان این پست بیفزایید ، تشکر ! + مانا | | Fairytale...

ما را در سایت Fairytale دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:08

غرق توی روزمرگیم ، غرقم توی " وای ببین چی شد امروز به کارام نرسیدم " . بعد از یک سال و نیم ناخونامو درست کردم و بعد از مدت ها با پدرم صحبت کردم ( هر چند این بخش از قصه م ، ماجراهای زیادی داره ) . بعد از مدت ها زندگی کردن با این سیکل های پایین و بالارونده مشخصا میدونم که حداقل برای مدتی قراره توی مود خوبی باشم و با این حال روزمرگی کلافه کننده ای سراغم اومده . روزهایی که "ش" کنارم نیست حتی سخت تر میگذرن و فکر میکنم این که به حضور هم عادت کردیم قابل کتمان نیست .این پست رو میخوام همینقدر ساده ، بی محتوا و معمولی رها کنم .فکر میکنم اینجوری میتونه به بهترین شکل نماد روزهایی باشه که میگذرن و افکاری که گذشتن و نگذشتنشون تفاوت چندانی ندارن ! + مانا | | Fairytale...

ما را در سایت Fairytale دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:08

صفحه بندی